نمیدانم رسم وبلاگنویسی هنوز این است که اولین نوشته را با «سلام، به وبلاگ من خوش آمدید» شروع کنند یا نه. راستش را بخواهید، اهمیتی هم ندارد. اینجا را نساختم که خیلی شبیه وبلاگها باشد؛ همانطور که نساختمش تا شبیه سایتهای شخصی شیک و اتوکشیدهای باشد که صفحهی اولشان پر است از جملههایی شبیه «من فلانی هستم و به ساختن تجربههای دیجیتال علاقه دارم.»
من هم فلانی هستم، من هم چیزهایی ساختهام و احتمالاً به یکسری چیزها هم علاقه دارم، ولی فکر نمیکنم لازم باشد همان اول در چند خط تلاش کنم خودم را برای کسی توضیح بدهم.
یک اتاق کوچک در گوشهی اینترنت
این سایت بیشتر از آنکه یک ویترین باشد، برای من شبیه یک اتاق است؛ یک اتاق کوچک در گوشهای از اینترنت که کلیدش دست خودم است. مدتها بود دلم میخواست جایی داشته باشم که بتوانم در آن بنویسم؛ نه برای الگوریتم، نه برای آمار بازدید، نه برای لایک و نه برای اینکه مدام نگاه کنم چه چیزی بیشتر دیده میشود و بعد همان را بیشتر تولید کنم.
فقط جایی که بتوانم چیزهایی را که در ذهنم میچرخند از آنجا بیرون بیاورم و یک گوشه بگذارم. شاید دربارهی تکنولوژی بنویسم، شاید دربارهی شبکه و سرور و چیزهایی که خراب کردهام تا یاد بگیرم چطور درستشان کنم، شاید دربارهی زندگی، آدمها یا حتی چیزهایی که هیچ ارتباط مشخصی به هم ندارند.
قرار هم نیست اینجا موضوع خیلی دقیقی داشته باشد؛ ذهن آدم مگر موضوع مشخصی دارد؟ یک روز وسط کانفیگکردن یک سرور ممکن است به یک مسئلهی عجیب دربارهی زندگی فکر کنی و یک شب، وسط فکر کردن به زندگی، ناگهان یادت بیفتد چرا آن سرویس لعنتی سه روز پیش بالا نمیآمد.
احتمالاً این وبلاگ هم همینقدر نامرتب خواهد بود و فکر میکنم همین خوب است.
چرا همهچیز را خودم بالا آوردم؟
از نظر فنی، این سایت چیز خارقالعادهای ندارد. قرار نیست پشت آن یک معماری فضایی، هوش مصنوعی ناشناخته یا تکنولوژیای باشد که ناسا هنوز از آن خبر ندارد. دلیل اصلی اینکه زیرساختش را از صفر تا صد خودم بالا آوردم این بود که دلم نمیخواست برای داشتن چند صفحه در اینترنت، بندهی سرویسها و شرکتهای مختلف باشم.
نه اینکه این سرویسها بد باشند؛ اتفاقاً خیلیهایشان احتمالاً پایدارتر، سریعتر و حتی منطقیتر از چیزی هستند که من ساختهام. مسئله برای من فقط یک چیز بود: مال خودم باشد.
دوست داشتم اینجا واقعاً مال خودم باشد؛ از سروری که روی آن اجرا میشود تا سرویسهایی که پشتش کار میکنند، تنظیمات، دیپلوی، مانیتورینگ، بکاپ و تمام دردسرهای دوستداشتنیای که معمولاً آدم عاقل تلاش میکند آنها را به یک شرکت دیگر بسپارد.
من ترجیح دادم خودم دردسرش را داشته باشم، چون به نظرم مالکیت همیشه کمی دردسر با خودش میآورد. اگر یک شب سایت خوابید، میدانم خودم باید دنبال مشکل بگردم. اگر دیتابیس تصمیم گرفت با زندگی خداحافظی کند، خودم باید جمعش کنم. اگر یک آپدیت نصف سایت را شکست، کسی نیست که برایش تیکت بزنم و بنویسم «سلام، وقت بخیر. سایت بنده از دسترس خارج شده، لطفاً بررسی فرمایید.»
احتمالاً باید همان پیام را برای خودم بفرستم.
اگر قرار است چیزی خراب شود، اول اینجا
عجیب اینکه دقیقاً همین قسمت ماجرا را دوست دارم. بخش بزرگی از یادگرفتن من همیشه همینطور اتفاق افتاده؛ چیزی را ساختهام، خراب شده، چند ساعت یا چند روز از زندگیام را خورده، چند بار از تصمیمی که گرفتهام پشیمان شدهام و در نهایت چیزی از دل همان خرابی یاد گرفتهام.
برای همین اگر قرار باشد یک باگ جدید، یک تنظیم اشتباه یا یک ایدهی احمقانه جایی خودش را نشان بدهد، ترجیح میدهم اولین قربانیاش سایت خودم باشد. قبل از اینکه چیزی را برای دیگران بسازم، بد نیست اول خودم با خرابیهایش زندگی کنم.
شاید بشود گفت اینجا کمی هم آزمایشگاه است؛ آزمایشگاهی که موش آزمایشگاهیاش خودمم.
طراحیای که قرار نیست نمایش اجرا کند
از طراحی سایت هم اگر بخواهم بگویم، داستان چندان باشکوهتر نیست. بعد از سالها سروکلهزدن با طراحی، رابط کاربری، تجربهی کاربری، فاصلهها، فونتها، رنگها، گریدها و آن بحث ابدی که «این دو پیکسل باید برود بالاتر یا پایینتر»، در نهایت برای سایت خودم رسیدم به یک طراحی کاملاً مندرآوردی.
کمی خندهدار است؛ آدم گاهی برای کار دیگران ساعتها به فاصلهی بین دو المان فکر میکند، بعد نوبت خودش که میرسد میگوید «همین خوبه دیگه.»
ظاهر اینجا احتمالاً هیچ جایزهای نخواهد برد و شاید حتی بعضی جاهایش آنطور که باید خوشگل نباشد، ولی سعی کردهام حداقل پشت این ظاهر ساده، منطق وجود داشته باشد.
من همیشه فکر میکنم طراحی خوب الزاماً چیزی نیست که وقتی نگاهش میکنی بگویی «وای چه خفن». گاهی بهترین طراحی آن چیزی است که اصلاً حواست به آن نیست؛ جایی که چیزی مزاحمت نمیشود، چیزی سر راهت نمیایستد و برای پیدا کردن یک نوشته مجبور نیستی با سایت کشتی بگیری.
طراحی وقتی زیادی خودش را نشان میدهد، گاهی دارد کمبود چیزی را جبران میکند. برای همین اینجا قرار نیست خیلی ادا داشته باشد؛ نه آنقدر مینیمال که برای پیدا کردن یک دکمه نیاز به تلسکوپ داشته باشید، نه آنقدر شلوغ که قبل از خواندن نوشته سه بنر و دو پاپآپ و یک درخواست عضویت در خبرنامه به شما حمله کند.
فقط قرار است کار کند.
البته «کار کند» را فعلاً با کمی احتیاط میگویم، چون همانطور که گفتم، اگر قرار است جایی خراب شود، احتمالاً همینجاست.
گوگل هم دعوت نیست
یک نکتهی دیگر هم هست؛ احتمالاً این سایت را هیچوقت در گوگل پیدا نمیکنید و این اتفاقی نیست. SEO را فراموش نکردهام، robots.txt را اشتباه ننوشتهام و کسی هم یادش نرفته سایت را به Search Console معرفی کند.
صرفاً حوصلهاش را ندارم.
حوصله ندارم بنشینم و برای جناب گوگل توضیح بدهم که چرا نوشتهی من ارزش دارد در نتایجش دیده شود. حوصله ندارم عنوان نوشتهام را طوری انتخاب کنم که موتور جستجو بیشتر دوستش داشته باشد یا وسط جملهای که برای خودم نوشتهام فکر کنم آیا «کلمهی کلیدی هدف» به اندازهی کافی تکرار شده یا نه.
حوصله ندارم به یک الگوریتم بفهمانم من دربارهی چه چیزی حرف میزنم.
شاید دلیلش این باشد که در دنیای واقعی هم خیلی آدمِ توضیحدادن خودم نیستم. سالها طول کشید تا بفهمم لازم نیست همه من را بفهمند و از آن مهمتر، لازم نیست من همهی تلاشم را بکنم که همه من را بفهمند.
آدم اگر تمام عمرش مشغول توضیحدادن خودش باشد، احتمالاً فرصت زیادی برای خودِ زندگیکردن باقی نمیماند.
بعضیها میفهمند، بعضیها اشتباه میفهمند و بعضیها هم اصلاً نمیفهمند؛ و این برخلاف چیزی که زمانی فکر میکردم، پایان دنیا نیست. حالا میخواهد آن طرف ماجرا یک آدم باشد، یک موتور جستجو باشد یا الگوریتمی که در یک دیتاسنتر نشسته و تصمیم میگیرد چه کسی شایستهی دیدهشدن است.
من قرار نیست برای دیدهشدن، خودم را ترجمه کنم.
شاید اصلاً یکی از دلایلی که این سایت را ساختم همین باشد؛ داشتن جایی که مجبور نباشم همیشه قابلفهم باشم.
اینترنتی که همه در آن فریاد میزنند
اینترنت امروز بیشتر از همیشه شبیه یک مرکز خرید بزرگ شده است. همه چیزی میفروشند؛ اگر محصولی برای فروختن نداشته باشند، خودشان را میفروشند. توجه میخرند، توجه میفروشند، محتوا تولید میکنند تا دیده شوند و دیده میشوند تا محتوای بیشتری تولید کنند.
یک چرخهی بیپایان از «من را ببین».
ولی این گوشهی کوچک اینترنت قرار نیست زیاد داد بزند. شاید اصلاً کسی پیدایش نکند. شاید تعداد آدمهایی که این نوشته را تا آخر میخوانند آنقدر کم باشد که بتوان همهشان را دور یک میز نشاند و برایشان چای ریخت، و چه بهتر.
من همیشه فکر میکنم بعضی چیزها وقتی مخاطبشان کمتر است، واقعیترند. نامهای که برای یک نفر نوشته شده با متنی که برای یک میلیون نفر نوشته شده یک جنس نیست، حتی اگر کلماتشان شبیه هم باشد.
اینجا هم بیشتر شبیه نامه است؛ نامههایی بدون گیرندهی مشخص، چیزهایی که نوشته میشوند چون باید نوشته شوند، نه چون باید دیده شوند.
آرشیوی از نسخههای مختلف من
نمیدانم چند سال دیگر این سایت هنوز وجود خواهد داشت. شاید سالها، شاید هم یک روز حوصلهام سر برود، همهچیز را خاموش کنم و فقط یک بکاپ خاکخورده از آن روی یک هارد باقی بماند. شاید هم تبدیل شود به آرشیوی از نسخههای مختلف خودم، و این قسمت برایم جالب است.
آدم حافظهی عجیبی دارد؛ گذشته را همیشه آنطور که اتفاق افتاده به خاطر نمیآورد، گاهی آنطور که امروز میتواند تحملش کند به خاطر میآورد. برای همین نوشتهها ارزش دارند. آنها نسخهی فریزشدهی ذهن آدماند؛ یک تکه از تو، قبل از اینکه اتفاقات بعدی تغییرت بدهند.
شاید چند سال دیگر برگردم و این اولین نوشته را بخوانم و با خودم بگویم «عجب مزخرفاتی مینوشتم.» امیدوارم همینطور باشد، چون اگر چند سال دیگر هنوز دقیقاً مثل امروز فکر کنم، احتمالاً جایی از مسیر را نرفتهام.
اینجا قرار نیست موزهی عقاید ثابت من باشد؛ قرار است ردپای تغییرکردنم باشد. ممکن است چیزی بنویسم و یک سال بعد دیگر قبولش نداشته باشم. ترجیح میدهم پاکش نکنم، چون آدم گذشتهاش را نباید مدام ویرایش کند تا با نسخهی امروزش سازگار شود.
بعضی اشتباهها باید همانجایی که اتفاق افتادهاند باقی بمانند؛ نه برای شرمندگی، برای اندازهگرفتن فاصله.
پس این اولین نوشته است؛ نه بیانیهی شروع یک رسانه، نه افتتاح یک پروژهی بزرگ و نه تولد یک برند شخصی. فقط روشنشدن چراغ یک اتاق کوچک در گوشهای از اینترنت؛ اتاقی که سرورش را خودم بالا آوردهام، احتمالاً باگهایش را خودم ساختهام، طراحیاش را هم تا حد قابلتوجهی از خودم درآوردهام و گوگل هم احتمالاً هیچوقت دعوتنامهای برای ورود به آن دریافت نخواهد کرد.
و این شروع ماجراست
اینجا جایی است برای نوشتن؛ گاهی فنی، گاهی شخصی، گاهی منطقی و گاهی کاملاً بیمنطق. شاید بعضی نوشتهها جواب باشند و شاید بعضیهایشان فقط سؤالهای بهتری بسازند. شاید هم اصلاً مهم نباشد کسی آنها را بخواند یا نه، چون بعضی حرفها را آدم نمینویسد تا شنیده شوند؛ مینویسد تا دیگر مجبور نباشد آنها را تمام عمر در سرش حمل کند.
گفتوگو
حرفت را اینجا جا بگذار.
لازم نیست نتیجهگیری بزرگی باشد؛ یک جملهٔ صادقانه برای شروع گفتوگو کافی است.
اگر نمیدانی از کجا شروع کنی:
هنوز کسی چیزی نگفته.
اگر بخشی از این نوشته در تو ماند، اولین جمله را تو بنویس.