چند وقت پیش دخترخالهام یک نقاشی کشید؛ خودش و من را کنار هم. اگر فقط چند ثانیه نگاهش کنی، احتمالاً چیزی جز یک نقاشی سادهی کودکانه نمیبینی؛ چند خط، دو آدم، صورتهایی که با چند دایره و خط ساخته شدهاند و همان بیقاعدگی دوستداشتنیای که فقط در نقاشی بچهها پیدا میشود. ولی من کمی بیشتر نگاهش کردم و مثل خیلی از چیزهای سادهی زندگی، هرچه بیشتر نگاهش کردم، کمتر ساده به نظر رسید.

نمیدانم واقعاً موقع کشیدن این تصویر چه چیزی در ذهنش بوده. شاید هیچکدام از برداشتهایی که من دارم درست نباشد. شاید فقط دستش آنطور رفته، شاید جایی که شروع کرده باعث شده خودش بزرگتر از من دربیاید، شاید اصلاً برایش مهم نبوده که چه کسی بزرگتر است. ولی مسئله این است که ما همیشه دنیا را فقط با چیزی که اتفاق افتاده نمیبینیم؛ بخشی از چیزی که میبینیم، از رابطهای میآید که با آن داریم. من وقتی این نقاشی را دیدم، یک چیز بیشتر از همه توجهم را گرفت: خودش را از من بزرگتر کشیده بود.
بزرگتر، اما نه آنطور که فکر میکنید
منظورم از بزرگتر بودن اصلاً این نیست که فکر میکند از من بیشتر میفهمد یا خودش را مهمتر از من میداند. بچهها معمولاً آنقدر پیچیده نیستند که پشت هر خطشان یک نظریهی قدرت و برتری خوابیده باشد؛ احتمالاً این ما بزرگترها هستیم که برای هر چیزی یک تحلیل سهصفحهای پیدا میکنیم. برداشت من خیلی سادهتر است: فکر میکنم فهمیده پیش من حرفش برو دارد.
فهمیده اگر چیزی بخواهد، احتمال زیادی هست که باهاش راه بیایم. فهمیده اگر دلش بخواهد چیزی را تعریف کند، گوش میدهم. اگر بخواهد کاری کند، معمولاً آن آدم بداخلاقی نیستم که همان اول بگویم «نه». شاید حتی فهمیده بعضی وقتها کافی است فقط نگاهم کند تا بفهمم چه میخواهد. به زبان سادهتر، احتمالاً فهمیده من خیلی دوستش دارم.
بچهها خیلی سریعتر از چیزی که فکر میکنیم این چیزها را میفهمند. شاید نتوانند اسمش را «امنیت»، «محبت»، «اعتماد» یا «وابستگی» بگذارند، ولی خیلی خوب میفهمند پیش چه کسی میتوانند خودشان باشند. میفهمند کجا میتوانند لوس شوند، کجا میتوانند حرفشان را بزنند و کجا لازم نیست مدام مراقب باشند که اگر این کار را بکنند یا آن حرف را بزنند، چه اتفاقی میافتد. شاید واژههایش را ندانند، اما حسش را خیلی خوب بلدند.
شاید اندازهی آدمها واقعی نیست، رابطههاست
در دنیای بزرگترها، آدمها را معمولاً با مترهای عجیبی اندازه میگیریم؛ سن، قد، شغل، درآمد، تجربه، مدرک، جایگاه، قدرت. ولی در دنیای بچهها شاید اندازهها کمی فرق کنند. شاید آدمی که بیشتر دوستش دارند، جایی بزرگتر میشود. شاید کسی که پیش او احساس راحتی دارند، به شکل متفاوتی روی کاغذ ظاهر شود. یا شاید برعکس، خودشان کنار کسی آنقدر احساس امنیت کنند که خودشان را بزرگتر ببینند.
راستش این برداشت دوم را بیشتر دوست دارم. شاید خودش را بزرگتر از من نکشیده چون فکر میکند از من بزرگتر است؛ شاید کنار من احساس میکند میتواند بزرگ باشد. این دو جمله خیلی شبیه هماند، ولی فرقشان زیاد است. یکی دربارهی برتری است و یکی دربارهی امنیت. من دلم میخواهد فکر کنم ماجرای این نقاشی بیشتر دومی است.
بچهها توضیح نمیدهند، نشان میدهند
ما بزرگترها علاقهی عجیبی به توضیح دادن داریم. برای هر احساسی اسم پیدا میکنیم، دربارهاش حرف میزنیم، تحلیلش میکنیم و بعضی وقتها آنقدر دربارهی یک احساس حرف میزنیم که خود احساس از خستگی بلند میشود و میرود. بچهها اینطور نیستند. اگر دوستت داشته باشند، شاید بیایند کنارت بنشینند. اگر دلشان برایت تنگ شده باشد، شاید وسط یک بازی بیربط اسمت را بیاورند. اگر بهت اعتماد داشته باشند، ممکن است چیزی را که برای هیچکس تعریف نکردهاند با همان لحن سادهی خودشان برایت تعریف کنند.
و اگر بخواهند رابطهشان با تو را توضیح بدهند، ممکن است اصلاً توضیح ندهند؛ ممکن است فقط یک نقاشی بکشند. دو آدم، چند خط و تمام. بعد این تویی که سالها بعد به آن نگاه میکنی و میفهمی بعضی جملهها هیچوقت گفته نشدهاند، ولی وجود داشتهاند.
وابستگی چیز عجیبی است
من فکر میکنم او به من وابسته است. نه آن وابستگی سنگین و ترسناکی که وقتی اسمش را میشنویم فکر میکنیم حتماً باید پشتش یک مشکل بزرگ باشد؛ منظورم آن نوع سادهترش است، همان حسی که باعث میشود یک نفر بودن تو را بخواهد، حضورت برایش فرق داشته باشد و نبودنت را بفهمد. و احتمالاً من هم به او وابستهام.
آدمها معمولاً فکر میکنند بچهها فقط به بزرگترها وابسته میشوند، ولی ماجرا خیلی یکطرفه نیست. بعضی بچهها به شکل عجیبی وارد زندگیات میشوند و قبل از اینکه بفهمی چه شده، تبدیل میشوند به یکی از آن آدمهایی که وقتی نیستند چیزی کم است. شاید به خاطر اینکه هنوز آن پیچیدگیهای بزرگسالی را ندارند. هنوز اگر دوستت داشته باشند، دوستت دارند. نیازی نیست حدس بزنی منظورشان از یک پیام چه بوده، چرا دیر جواب دادهاند، پشت یک جمله چه چیزی پنهان کردهاند یا آیا باید سه روز صبر کنی تا بفهمی ناراحت هستند یا نه. با بچهها معمولاً داستان سادهتر است؛ اگر دوستت داشته باشند، خودت میفهمی. شاید به همین دلیل هم محبتشان اینقدر مستقیم به آدم میرسد.
بزرگترها بلدند نقش بازی کنند
یکی از چیزهایی که هرچه بزرگتر میشوم بیشتر متوجهش میشوم این است که آدمهای بزرگسال استاد پیچیده کردن سادهترین چیزهای دنیا هستند. دلمان برای کسی تنگ میشود و به او پیام نمیدهیم، دوستش داریم و طوری رفتار میکنیم که فکر کند برایمان مهم نیست، از چیزی ناراحتیم و میگوییم «نه، چیزی نیست». خوشحالیم ولی زیاد نشان نمیدهیم، چون شاید زیادی مشتاق به نظر برسیم. انگار هرچه بزرگتر میشویم، بیشتر یاد میگیریم احساساتمان را قبل از نشان دادن از چند فیلتر عبور بدهیم.
بچهها هنوز این فیلترها را نصب نکردهاند. نسخهی نرمافزارشان قدیمیتر است و خوشبختانه هنوز این قابلیتها را ندارد. اگر خوشحال باشند، میخندند. اگر ناراحت باشند، احتمالاً همهی ساختمان میفهمد. اگر دوستت داشته باشند، لازم نیست دنبال نشانه بگردی. شاید به همین دلیل یک نقاشی سادهی کودکانه گاهی بیشتر از یک متن چندصفحهای حرف دارد؛ چون هنوز از فیلتر «این را نشان بدهم یا نه؟» رد نشده است.
چیزی که من در این نقاشی دیدم
باز هم میگویم؛ شاید همهی اینها فقط برداشت من باشد. شاید هیچکدام از این معناها آگاهانه در ذهن او نبوده باشد و اصلاً لازم هم نیست بوده باشد. من قرار نیست از روی اندازهی دو آدمک تشخیص روانشناختی صادر کنم. این فقط چیزی است که من در آن دیدم.
من در این نقاشی یک بچه را دیدم که شاید فهمیده پیش یک نفر جای امنی دارد. شاید فهمیده اگر چند قدم جلوتر برود، من پشت سرش میآیم. اگر بخواهد چیزی را امتحان کند، احتمالاً کنارش هستم. اگر حرفی داشته باشد، شنیده میشود. و شاید اگر خودش را بزرگتر کشیده، به خاطر این است که در رابطهای که با من دارد، اجازه دارد کمی بزرگ باشد؛ اجازه دارد حرفش را بزند، تصمیم بگیرد و گاهی حتی من را دنبال خودش بکشد.
فکر میکنم بعضی وقتها دوست داشتن دقیقاً همین است؛ اینکه آدمی کنار تو احساس نکند باید کوچک شود تا برایت قابل تحمل باشد.
شاید دوست داشتن یعنی جا باز کردن
ما معمولاً دوست داشتن را با «دادن» تعریف میکنیم؛ وقت دادن، هدیه دادن، توجه دادن، کمک کردن. ولی شاید یک بخش مهمترش جا باز کردن باشد؛ اینکه در زندگیات برای یک نفر جا باز کنی تا خودش باشد. نه آن چیزی که تو دوست داری باشد، نه نسخهای که راحتتر بتوانی کنترلش کنی و نه نسخهای که کمتر دردسر دارد؛ فقط خودش.
شاید به همین دلیل این نقاشی برای من قشنگ شد. چون ناگهان با خودم فکر کردم شاید یک بچه، بدون اینکه حتی خودش بداند، روی یک صفحهی کوچک به من نشان داده که پیش من چقدر جا دارد. اگر این برداشت حتی نصفهنیمه هم درست باشد، فکر میکنم یکی از قشنگترین تعریفهایی است که میشود از یک رابطه داشت.
بعضی چیزها را نباید زیادی توضیح داد
ما بزرگترها آنقدر دربارهی احساسات حرف زدهایم که گاهی یادمان رفته بعضی از واقعیترینشان اصلاً احتیاج به توضیح ندارند. گاهی کافی است کسی خودش را کنار تو بکشد، کمی بزرگتر از تو، و تو بفهمی منظورش چیست؛ یا حداقل دلت بخواهد اینطور بفهمیش.
گفتوگو
حرفت را اینجا جا بگذار.
لازم نیست نتیجهگیری بزرگی باشد؛ یک جملهٔ صادقانه برای شروع گفتوگو کافی است.
اگر نمیدانی از کجا شروع کنی:
هنوز کسی چیزی نگفته.
اگر بخشی از این نوشته در تو ماند، اولین جمله را تو بنویس.