یک یادداشت خودم

وقتی تنها درستش کردی، دیگر «باهم» کمی دیر است

وقتی «باهم درستش می‌کنیم» هیچ‌وقت گفته نشد

فکر می‌کنم یکی از جمله‌هایی که می‌تواند وزن خیلی زیادی از دوش آدم بردارد، جمله‌ی ساده‌ی «باهم درستش می‌کنیم» باشد. نه به این خاطر که طرف مقابل لزوماً راه‌حل را بلد است، نه حتی به این خاطر که واقعاً بتواند کاری انجام بدهد؛ گاهی فقط دانستن این‌که قرار نیست تمام راه را تنهایی بروی، خودش نصف راه‌حل است. این‌که یک نفر کنار مسئله بایستد، نه کنار نتیجه. یک نفر باشد که وقتی هنوز همه‌چیز خراب است، وقتی هیچ تضمینی برای درست‌شدن وجود ندارد و وقتی خودت هم دقیقاً نمی‌دانی باید چه‌کار کنی، بگوید: «باشه، نمی‌دونیم چطوری، ولی باهم درستش می‌کنیم.»

من اما خیلی وقت‌ها این جمله را نشنیدم.

آدم‌ها معمولاً وقتی همه‌چیز تمام می‌شود پیدایشان می‌شود. وقتی گردوخاک خوابیده، زخم‌ها کمی بسته شده، مسئله حل شده و آن چیزی که روزی شبیه یک دیوار غیرقابل عبور بود، حالا تبدیل شده به بخشی از گذشته. آن موقع است که حضور راحت‌تر می‌شود، چون دیگر چیزی برای تحمل‌کردن وجود ندارد. دیگر لازم نیست کسی شب‌های سخت را ببیند، سردرگمی را تحمل کند یا سهمی از سنگینی ماجرا را بردارد. می‌تواند کنار نسخه‌ی درست‌شده‌ی تو بنشیند، بدون این‌که هیچ‌وقت نسخه‌ای را دیده باشد که داشت از هم می‌پاشید.

و شاید همین‌جا باشد که یک سؤال خیلی ساده به وجود می‌آید: اگر وقتی داشت خراب می‌شد تنها بودم، چرا حالا که درست شده باید آن را با همه تقسیم کنم؟

بعضی چیزها را انتخاب نکردم که تنها انجام بدهم

یک تفاوت بزرگ وجود دارد بین کسی که تنهایی را انتخاب می‌کند و کسی که به تنهایی عادت داده می‌شود. از بیرون شاید هر دو شبیه هم به نظر برسند؛ آدمی که خودش کارهایش را انجام می‌دهد، خودش مشکلاتش را حل می‌کند، زیاد کمک نمی‌خواهد و معمولاً وقتی اتفاقی می‌افتد اولین جمله‌اش این نیست که «به کی زنگ بزنم؟» بلکه این است که «خب، ببینیم چطوری باید حلش کنم.»

اما چیزی که از بیرون دیده نمی‌شود، مسیر رسیدن به این نقطه است.

شاید من از اول نمی‌خواستم همه‌چیز را خودم درست کنم. شاید فقط بارها منتظر ماندم کسی بگوید «من هستم» و وقتی این جمله نیامد، کم‌کم یاد گرفتم به جای انتظار، آستین‌هایم را بالا بزنم. یک بار، دوبار، ده بار. آن‌قدر که بالاخره چیزی که روزی اجبار بود تبدیل شد به عادت و چیزی که عادت بود، آرام‌آرام شبیه بخشی از شخصیت شد.

بعد یک روز بقیه نگاهت می‌کنند و می‌گویند: «تو که همیشه از پس خودت برمیای.»

و جمله‌ی عجیبی است. هم تعریف است، هم کمی درد دارد.

چون کسی نمی‌پرسد چرا یاد گرفتی همیشه از پس خودت بربیایی.

آدم بالاخره روش تعمیر خودش را یاد می‌گیرد

وقتی بارها مجبور شوی مشکلاتت را خودت جمع کنی، کم‌کم نقشه‌ی خرابی‌های خودت را حفظ می‌شوی. می‌فهمی وقتی چیزی به هم می‌ریزد از کجا باید شروع کنی، چه چیزهایی را نباید دست بزنی، کدام پیچ را باید سفت کنی و کجا باید چند روز صبر کنی تا همه‌چیز کمی آرام‌تر شود. یک جورهایی تبدیل می‌شوی به تعمیرکار چیزی که هیچ‌وقت دفترچه‌ی راهنما نداشته: خودت.

اوایل کار افتضاح است. نمی‌دانی چه می‌کنی، هر تصمیمی ممکن است اوضاع را بدتر کند و وسط ماجرا بارها به خودت می‌گویی کاش یک نفر بود که حداقل بگوید «این طرف نرو». ولی وقتی آن یک نفر نیست، آزمون و خطا تبدیل می‌شود به معلمت. اشتباه می‌کنی، هزینه می‌دهی، برمی‌گردی، دوباره امتحان می‌کنی و بالاخره چیزی را که هیچ‌کس نیامد با تو درست کند، خودت سرهم می‌کنی.

مشکل این‌جاست که بعد از مدتی دیگر کمک‌خواستن هم برایت غریبه می‌شود.

نه از سر غرور. نه چون فکر می‌کنی از بقیه قوی‌تری. فقط چون ذهنت یاد گرفته قبل از این‌که منتظر دستی از بیرون باشد، دنبال ابزارهای خودش بگردد.

تنهایی اگر به اندازه‌ی کافی تکرار شود، از یک موقعیت تبدیل می‌شود به یک مهارت.

و بعضی مهارت‌ها را آدم با هزینه‌ی زیادی یاد می‌گیرد.

عجیب است که همه نتیجه را دوست دارند

آدم‌ها معمولاً نتیجه‌های خوب را دوست دارند. نسخه‌ی آرام‌ترت را، موفقیتت را، چیزی را که ساختی، اعتمادبه‌نفسی را که بعد از صد بار زمین خوردن پیدا کردی و زندگی‌ای را که بالاخره کمی سر و شکل گرفته است. خیلی کمتر کسی کنجکاو است بداند این نتیجه با چه قیمتی ساخته شده.

ساختن همیشه از چیزی که در عکس نهایی دیده می‌شود کثیف‌تر است.

پشت چیزی که امروز مرتب به نظر می‌رسد ممکن است ماه‌ها آشفتگی باشد. پشت یک تصمیم درست ممکن است ده تصمیم اشتباه خوابیده باشد. پشت آن آدمی که حالا محکم ایستاده شاید نسخه‌ای از همان آدم باشد که بارها فقط دلش می‌خواسته یک نفر کنارش بنشیند و برای پنج دقیقه مسئول حل‌کردن هیچ‌چیز نباشد.

اما معمولاً کسی برای مرحله‌ی ساخت صف نمی‌کشد.

وقتی خانه هنوز آجر و خاک است، مهمان زیادی ندارد. وقتی چراغ‌ها روشن شد، همه آدرس را پیدا می‌کنند.

و شاید آدم حق داشته باشد بعد از مدتی نسبت به این آمدن‌ها کمی سخت‌گیر شود.

سهم داشتن در نتیجه، با سهم داشتن در مسیر فرق دارد

من فکر می‌کنم یکی از اشتباه‌هایی که زیاد مرتکب می‌شویم این است که تصور می‌کنیم نزدیکی به یک آدم، خودبه‌خود به معنی سهم داشتن در هر چیزی است که او ساخته. انگار چون حالا کنار او هستیم، بخشی از چیزی که با خودش تا این‌جا آورده نیز متعلق به ماست.

ولی بعضی چیزها سهم دارند.

نه سهمی که روی کاغذ نوشته شود؛ سهمی که با حضور پرداخت می‌شود.

اگر کسی کنار ترس‌هایت بوده، بخشی از آرامشت را می‌توانی با او تقسیم کنی. اگر کسی روزهای خراب را دیده، طبیعی است که دلت بخواهد روزهای خوب را هم کنارش بگذرانی. اگر کسی وقتی هیچ نتیجه‌ای وجود نداشت روی تو حساب کرده، وقتی نتیجه رسید حضورش اضافه به نظر نمی‌رسد.

ولی وقتی تمام صورت‌حساب یک مسیر را تنهایی پرداخت کرده‌ای، طبیعی است اگر در پایان احساس نکنی موظفی سودش را میان همه پخش کنی.

این انتقام نیست.

حسابداری عاطفی هم نیست.

فقط شاید یک مرز ساده باشد: کسی که فقط نسخه‌ی نهایی را می‌خواهد، لزوماً شریک ساختنش نبوده است.

«من خودم درستش کردم» همیشه جمله‌ی قدرتمندی نیست

البته یک بخش دیگر ماجرا هم هست که نمی‌خواهم نادیده‌اش بگیرم. جمله‌ی «من به هیچ‌کس نیاز ندارم» از دور خیلی قدرتمند به نظر می‌رسد، اما گاهی پشتش یک خستگی قدیمی خوابیده است. آدم ممکن است آن‌قدر از نبودن دیگران زخم خورده باشد که در نهایت نیاز نداشتن را تبدیل به افتخار کند؛ چون چیزی که به آن نیاز نداشته باشی، دیگر نمی‌تواند با نبودنش آزارت بدهد.

و این قسمت ماجرا کمی ترسناک است.

چون استقلال چیز خوبی است، اما بی‌نیازی مطلق شاید آن‌قدرها هم افتخارآمیز نباشد. اینکه بتوانی تنهایی از پس خودت بربیایی ارزشمند است؛ اینکه دیگر اجازه ندهی هیچ‌کس کنار تو چیزی را بسازد، شاید فقط شکل دیگری از همان زخمی باشد که هنوز تصمیم‌های تو را می‌گیرد.

من نمی‌خواهم از تنهایی یک مدال بسازم.

فقط می‌دانم کسی که مدت زیادی تنها جنگیده، حق دارد برای ورود آدم‌ها به چیزی که ساخته کمی محتاط‌تر باشد.

فرق زیادی وجود دارد بین «هیچ‌کس را نمی‌خواهم» و «دیگر هرکسی را راه نمی‌دهم.»

شاید بزرگ‌شدن بیشتر شبیه دومی باشد.

بعضی‌ها خیلی دیر می‌رسند

مشکل بعضی آدم‌ها این نیست که آدم‌های بدی هستند. فقط دیر می‌رسند. وقتی به حضورشان احتیاج داشتی نبودند و وقتی دیگر احتیاجی وجود ندارد، تازه آماده‌اند که باشند.

این الزاماً تقصیرشان هم نیست. شاید آن زمان بلد نبودند، شاید متوجه نشده‌اند، شاید خودشان درگیر جنگی دیگر بوده‌اند. زندگی آن‌قدر پیچیده هست که نتوان برای هر غیبتی یک متهم پیدا کرد.

اما فهمیدن دلیل یک اتفاق، همیشه اثر آن را پاک نمی‌کند.

می‌توانم بفهمم چرا نبودی و همچنان یادم باشد که نبودی.

می‌توانم از دستت عصبانی نباشم و با این حال دیگر همان جای قبلی را برایت نداشته باشم.

بخشیدن همیشه به معنی برگرداندن دسترسی نیست.

گاهی آدم‌ها را می‌بخشی، اما دیگر کلید خانه‌ای را که در نبودشان ساخته‌ای به دستشان نمی‌دهی.

نه برای تنبیه.

فقط چون در این فاصله یاد گرفته‌ای هرکسی که در می‌زند، لزوماً قرار نیست ساکن شود.

حالا که درست شده

از آن‌جایی که هیچ‌وقت کسی به من نگفت «باهم درستش می‌کنیم»، خیلی چیزها را خودم درست کردم. گاهی خوب، گاهی بد، گاهی با چند برابر زمانی که لازم بود و گاهی با هزینه‌هایی که شاید اگر یک نفر کنارم بود، مجبور نبودم پرداختشان کنم. بعضی جاها احتمالاً چیزی را اشتباه تعمیر کردم و فقط یاد گرفتم با همان نقص زندگی کنم. ولی هرچه بود، از آن طرف ماجرا بیرون آمدم.

و حالا که بعضی چیزها بالاخره درست شده‌اند، دیگر آن نیاز قدیمی به تقسیم‌کردنشان را احساس نمی‌کنم.

نه چون می‌خواهم همه‌چیز را برای خودم نگه دارم. نه چون آدم‌ها برایم بی‌اهمیت شده‌اند. فقط چون فهمیده‌ام «شریک نتیجه بودن» چیزی نیست که صرفاً بعد از پایان کار شروع شود. بعضی شراکت‌ها باید وقتی شکل بگیرند که هنوز هیچ تضمینی برای پایان خوب وجود ندارد.

من هنوز آدم‌هایی را می‌خواهم که کنارم باشند.

فقط دیگر دنبال کسانی نیستم که بعد از درست‌شدن همه‌چیز برسند و بگویند: «دیدی درست شد؟»

من آن آدمی را می‌خواهم که وقتی همه‌چیز هنوز خراب است، کنارم بنشیند، به آن آشفتگی نگاه کند و بدون این‌که حتی بداند باید از کجا شروع کنیم، بگوید:

«نمی‌دونم چطوری، ولی باهم درستش می‌کنیم.»

چون برای آدمی که سال‌ها همه‌چیز را تنها درست کرده، شاید این جمله از خودِ درست‌شدن هم باارزش‌تر باشد.